12/28/2005

Aakhey... Vaaghean inja matrooke shode... delam baraye inja o deltangiai k inja sabt mishod tang shode.... sale ghashangi gozasht,,,! tamoom shod!,,,,,,,,,,heif k hichvaght ghadre zaman ehalemoono nemidoonim,,,,, va hala be man begoo chi baram moonde be joz ye mosht khaterate ghobar gerefte....!
Delam barat tang shod e b ood Ioodoosh... !
To ham mese man az hafezeha mahv shodi....
..........................................................
Vaght khosh!
"Shaso0sa"

2/26/2005

Doostan Salam! Dobare Shasoosa oomad , ba ye koolebar harfe nagofte,... ba ye donya gham....
..............
مي خواهم بنويسم ... از خودم و همچنان كه هميشه از خودم نوشتم...
از بغضي كه در گلو دارم و دلم نمي آيد خفه اش كنم.. از گرد و غبار غم كه بر دلم نشسته و نياز به شست و شو دارند با اندكي اشك...
مي خواهم بنويسم ... هيچ نمي دانم از كه يا از چه... از صداي سوختني كه لحظه به لحظه نويد رهايي از بند تن را سر مي دهد... از ضرباني كه بي رمق در رگ هاي خشك و عريان من به تكاپو افتاده... اندكي از نفس افتاده... دوباره به تكاپو افتاده...
و قلبي كه خالي است.. از همه چيز... از يأس هاي ناگهاني ديروز... و آرزوهاي فردا... و بيم گذشته و نگراني آينده... آري خالي شده... نمي دانم كدامين دزد از من به يغما برده گنجينه ي پربهاي قلبم را... نمي دانم كدامين چشم در پي جعبه ي جواهرنشان بهانه هاي كوچك خوشبختي ام بوده... نمي دانم كدامين باد در كمين پرپر كردن شمع وجودم نشسته...
نمي دانم كدامين دست در صدد چيدن گل وجودم بوده... و كدامين پا قصد لگدمال كردن برگ خشك وجودم را داشته... كدامين گوش لذت مي برده از صداي خرد شدنم در زير پاها... و كدامين چشم از باريدن چشم هايم مشعوف شده... و كدامين دل از شكستن دل كوچكم مسرور شده...
نمي دانم... هيچ وقت ندانستم كه چرا هميشه نمي دانم...!!

"Shasoosa"

11/10/2004

انصافا دیگه متروکه شده اینجا. هووم
--
ادیسون
توماس آلوا ادیسون روی صندلی چوبی گوشه لابراتوار‌ کوچکش نشسته بود و زیر نور شمع، به لامپی که قرار بود اختراع کند می نگریست و با خود میگفت: دیگه هرچی بود و نبود که اختراع کردم. این یکی رو هم که اختراع کنم تموم میشه و مجبورم تا آخر عمر بشینم سماق مک بزنم. آیندگان؟ خوب نشستین پای کامپیوتراتون و برا خودتون حال میکنیدها! از جای برخاست و به سوی لامپ رفت. تنگستن یا آلومینیوم يا پلاتين؟ ده بیس سه پونزده،‌هزار و شصت و شونزده، هر می‌گه پونزده نیست، هیفده، هیژده، نوزده، بیست.. تنگستن پس. دو سر آنرا به سیم وصل کرد و حباب شیشه ای اش را برداشت و بر روی آن گذاشت. کلید را که زد تلألویی وصف ناشدنی درخشید و تمام آزمایشگاه را چون روز روشن کرد. ادیسون اختراع جدیدش را خاموش کرد تا برق زیاد مصرف نشود. به آرامی به سوی صندلی‌اش بازگشت. دفترچه کوچکش را زیر نور شمع گشود و یک شماره دیگر به آن افزود: ۱۰۹۳ ... و آنرا «لامپ» نامید. کشوی چوبی میزش را گشود و بسته سماق را بیرون آورد!

برگرفته از کاپوچينو

10/18/2004

"به نام خدا"
جمعه 1:25 بامداد
سلام:
حدود 20 تا 25 دقیقه ی پیش ما داشتیم از پارک بر می گشتیم."خدا وکیلی هوا خیلی خوب بود"در اتوبان بودیم که یک تصادف رخ داد. مردی شتابان از ماشین پیاده شد ؛ ما تصور کردیم که به شخصی زده است ولی وقتی قفل فرمان را دیدیم جا خوردیم.
وی شروع کرد به زدن قفل فرمان به شیشه ی ماشین و شخص داخل ماشین عقبی. من تعجب کرده بودم از یک چیزی هراس داشتم هراس از این که آیا موقعی می شود که همه ی مردم نسبت به هم این جوری شوند؟
خوف داشتم چون نمی دانستم بر سر این شخص کتک خورده چه بلایی خواهی آمد؟
تا نصف های راه از تعجب و حیرت مغزم کار نمی کرد.تا این که وارد کوچه ی خانمون شدیم.
دیدیم 2 پراید سفید پارک کردن . من خیال کردم که می خواهند باز با هم دعوا کنند ولی بر عکس آن ها هم دیگر را بوسیدند. و این صحنه خیالم را ذره ای راحت کرد. ولی عاقبت مردم ایران چه خواهد شد؟......
"شکوفه" راستی اسم اصلی من شکوفه است نه بهار(:

10/15/2004

قرار بود 3 شنبه اردو بریم به ما گفته بودند می تونیم با خودمون وسایل صوتی بیاریم .
ما که خیلی خوشحال شده بودیم با خودمون آوردیم.
می خواستیم وارد اردوگاه بشیم که مسؤل اون جا یکی از واکمن ها را دید و با رفتاری بسیار وحشیانه از دست اون کس گرفت؛ دختر بیچاره تا یکی دو دقیقه شُکِش زده بود.خلاصه.... با 1000 بد بختی و حال گرفتگی رفتیم و جایی مستقر شدیم.
یه دفعه صدای جیغ یکی از بچه های کلاس ما اومد . همه رفتیم پیش صدا.دیدیم مهسا زده زیره گریه و زار زار اشک می ریزه ازش قضیه رو پرسیدیم گفت:مسؤل اردو گاه اومده و واکمنش رو با زورگرفته و گفته که دیگه به اون نمی ده.ما مهسا رو آروم کردیم و رفتیم سره جامون که من خشکم زد..........
ادامه دارد......لطفا برام بنویسید که دوست دارید همچین خاطراتی را براتون با این شیوه بنویسم یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
"بهار"

10/12/2004

همه مون میمیریم.
این حقیقته و مرگ حقه
و بودن مرگ بهتر از نبودنشه. اگه مرگ نبود توی یه زندگی بی پایان زجر میکشیدیم. الان هم که هست از پایانش زجر میکشیم.
براتون آرزو میکنم که هیچوقت از سرطان نمیرید.
امرئز به دوتا وبلاگ برخورد کردم. هردوتاشون سرطان داشتن. و مردن. به همین سادگی. آره اونا مردن. برای هیچ کس هم اهمیتی نداره. مردن . اونا مردن و دیگه نیستن. دیگه نیستن . آره مردن. ما هم میمیریم. اصلا چیز مهمی نیس. همون طور که به دنیا اومدن چیز مهمی نبود.
فقط متن وصیت نامه ی یکیشون رو میندازم اینجا. قبل از مردن نوشته:

من روزی خواهم مرد.

من روزی بر دفتر خاطرات حک خواهم شد.

من روزی خواهم خواند.

من روزی شاد خواهم داشت.

آسمان تيره و تار است .. دلم به اندازه شبهايم تاريک است. دلم از تيرگيهای شب ميلرزد بر اندام روز.

دلم ديگر چنگی بر زندگانی نمی اندازد. دلم از نبودن ها تنگ خواهند شد . دلم از نديدنهاتان خواهد گرفت. دلم از سخاوت گفتارتان دگر بار مجالم خواهد داد . من هستم .. من هستم. من هستم.

چقدر لجام گسيخته به دنبال ماندن گشتم. چقدر سخاوت دستان مهربانتان را لمس کردم. چقدر نگاههای نگران را به دنبال داشتم. چقدر آزادانه به انديشه تان پناه اوردم. چقدر...؟ از ديوار بلند نگاهتان بالا رفتم. چقدر آزارتان دادم.. چقدر بيهوده در اين زندگی چون زتدگان دست و پا زدم. و چقدر دلم را در دست باد خاطرات سپردم.

به اين ميانديشم که دگر بار در خاطرات خواهم ماند و يا در کنج خلوت تاريک و شوم خويش به فراموشی ابدی خواهم رفت.؟ و يا باز اميدی به زنده بودن خواهم داشت. تنها ميدانم . ميدانم که:

دوستتان دارم.. دوستتان دارم. دوستتان دارم.



http://setareh1.persianblog.com/

http://zanerashti.persianblog.com/

10/11/2004

جغد مسافر
جغدی که به راه شرق می رفت، خسته و مانده از راه در جنگلی فرود آمد. فاخته یی که او نیز از خسته گیِِ راه مانده بود پرسید:
- به کجا می روی؟ گویی به راه شتاب بسیار داری.
جغد گفت: - آشیان و سرزمین را وا نهاده به جانب شرق می روم تا آشیانی دیگر بنا نهم به دیاری دیگر.
- چه پیش آمده است که ترک یار و دیار بگویی؟
- مردم سرزمین غرب مرا خوش نمیدارند و آوازه مرا نا خوش می شمارند.
فاخته کفت:- آه، اگر چنین است دیگر کردن آشیان کاری بی نتیجه است.
- چه باید کرد ؟
- آشیان را بگذار و آوازت را دیگر کن!!!!
بهار

10/08/2004

... اسب آبی به راهش ادامه داد
تا رسید به یه جغد خواب آلود .
مؤدبانه سلام کرد و گفت: « من یه اسب آبی تنهام ... »
که جغد میون حرفش پرید و گفت: « مگه نمی بینی که من خوابم ؟ » !!
اسب آبی گفت:
« ببخشید ٬ فقط می‌خواستم بپرسم با من دوست میشی ؟ »
جغد گفت: « من روزها چشمام نمی‌بینه ٬ تا شب صبر کن . »

... و اسب آبی تا شب صبر کرد ...

..
انتظار شیرینی بود .
....
..
......
شب وقتی اولین ستاره درومد اسب آبی با خوشحالی به جغد گفت: « خب ؟ »
جغد چشماشو باز کرد و گفت: « من گرسنه‌م و باید برم شکار . »

و باز انتظار ....
....
..
.....
جغد نزدیکی‌های صبح برگشت .
اسب آبی همه شب رو چشم براه اون مونده بود.

« سلام ٬ اومدی ؟ »
جغد گفت : « آره اما خسته‌م . داره صبح میشه و من باید بخوابم ٬ اگه می‌خوای ... »
و اسب ابی نذاشت حرف جغد تموم بشه ... « نه نمی‌خوام » ...

و رفت ...

اون دنبال یکی میگشت که پشت ندونسته‌هاش بتونه حقیقت یه اسب آبی رو ببینه .
و دنبال یکی میگشت که با خودخواهیهاش فرصت یه آشنایی قشنگو از اون نگیره .

و به راهش ادامه داد ...

10/03/2004

با قدم هایی به سوی مطبی بسیار آرام می روم . وارد مطب می شوم. رنگ دیوار ها آبی آسمانی ملایمی است که آرامش آن را چند برابر کرده است.
زنی خوشرو با لحن بسیار زیبا و دلنشین از من می پرسد: بفرمایید!!؟ از آن زن وقتی نیم ساعتی می گیرم . در می زنم و وارد می شوم ؛ مردی را می بینم با چهره ی بسیار ملایم و خنده ای شیرین . با دیدن آن صورت آرامش می گیرم و تمام اضطرابم فروکش می شود. با او گپی می زنم . سپس سوالات خود را شروع می کنم.
می پرسم :خواب چیست؟ می گوید:خواب را نوعی هشیاری تعریف می کنند که شخصی را می توان به وسیله محرک های حسی یا غیره از آن بیرون آورد.و علت خوابیدن این است که موقع بیداری طولانی و فعالیت ذهنی و بدنی زیاد موجب ترشح موادی در خون می شوند که این مواد روی قسمت ها یی از مغز اثر می گزارند و باعث خواب رفتن شخص می شود.خواب چند مرحله دارد از خواب بسیار سبک تا خواب بسیار عمیق.
2 نوع خواب :انسان در هر شب از مراحل 2 نوع خواب عبور می کند که به صورت یک در میان می آیند.1.خواب موج آهسته:زیرا در این مرحله خواب امواج مغری بسیار آهسته هستند 2.خواب با حرکات سریع چشم...زیرا در این خواب با وجود آن که فرد خوابیده است اما چشم ها حرکت سریع دارند. بیشتر خواب شبانه از نوع موج آهسته است که خوابی است عمیق و همراه با آرامش در طی خواب با موج آهسته رویا می بیند ولی در موقع بیداری بیاد نمی آورد ولی در حالت 2 شخص رویا را بیاد می آورد.
باز می پرسم:منظور از خواب سیاه سفید،رنگی چیست؟ نیش خندی زیبا می زند و می گوید: این اصطلاحی است در بین مردم است و ریشه علمی ندارد.
دوباره سوالی می کنم :بعضی از مردم اعتقاد دارندکه مثلا آب روشنایی است آیا این امر صحت علمی دارد؟؟ وی پاسخ می دهد:خیر صحت علمی ندارد. می گویم کابوس چیست؟؟؟ در جواب می گوید:وقتی ذهن و افکار انسان پریشان و در طول بیداری دچار افکار ناراحت کننده باشد در موقع خواب رویا تبدیل به کابوس می شود.
بعد از اتمام سوالات از آقای مهدی. الف تشکر کردم و در راه بر گشت سوالی برایم پیش آمد که از شما دوستان جوان و نو جوان خود بپرسم.... عجیب ترین خوابی که تا حالا دیده اید چه بوده است؟؟؟
با تشکر از شما ""بهار""

10/02/2004

خسته ام من
خسته ام من
مثه مرغ بال و پر شکسته ام من
سالها کنج قفس نشسته ام من
--
حالا یکی دیگه
دهلو خوشگله دهلو خوشگله
تو دست من تک دله
--
با لحن عباس قادری بخون نه با لحن فروغ
--
پی نوشت:
خسته کجا بیده.
هه هه هه

9/30/2004

توی زندگی میشه جورای مختلفی زندگی کرد!!!!! نه. گیجگول نزن. بدیها حرفه چرت قرار نیست که بزنیم. نه؟
دوباره..
توی زندگی جورهای مختلفی زندگی کرد. میشه عاشق و دلداده بود. یادم به حرف سنت اگزوپری افتاد. پسرکی که خودش را به خاطر دخترکی زیبا رو و با ناز و افاده میکشد(خودکشی میکند) گویی که زندگی را بر سر هیچ معامله میکند. گویی که هیچ چیز از معنای زندگی در نیافته است.
بیراه رفتم باز.
دوباره:
توی زندگی میشه جورای مختلفی زندگی کرد. ببینید. اگه بخواید یه سایت طراحی کنید میتونید از همون اول بشینید پای فرانت پیج، فلش یا هر کوفت و زهر مار دیگه و سایتتون رو طراحی کنید. میتونید هم از یه سری قالبای آماده طراحی سایت استفاده کنید. که مثلا توی این سایت کلیش ریخته:
http://www.webdesignhelper.co.uk
در این حالت تنها کاری که میکنید اینه که مطالب خودتون رو وارد میکنید و شکل دهی رو به قالب میسپارید.
توی زندگی هم میتونید همین کار رو کنید و خودتون رو راحت کنید. مثلا تقریبا همه ی آدمای دین دار قالب زندگیشون دینشون هست و دیگه از فکر کردن به اینکه چی خوبه و چی بد تقریبا راحت شدن. دین مبین اسلام و مخصوصا شیعه هم که فقهش خیلی گستردست و دیگه تقریبا آب پاکی رو ریخته رو دست پیروانش. فقط مخصوص دین هم نیست. مثلا یه کمونیست، یا کلی فرقه و فلسفه و از این چیزها دیگه. (همه ی این جدا از اینه که یه نفر کلی تحقیق کنه و بعدش اسلام رو انتخاب کنه). و شق سومی هم هست که هیچ قالبی نداره. هرچه پیش آید خوش آید. که البته بی قالبی هم خودش یه جور قالبه...
برای وبلاگ هم همینطور هست. کلی قالب آماده ریخته تو اینترنت. اما من به شخصه خودم دوست دارم برای خودم قالب طراحی کنم. این خیلی خوبه. این که ذره ذره ی قالبم برام خاطره ناک هست. یه بار به قالب همین وبلاگ نگاه کنید. هیچی نیست توش. واقعا هیچی نداره. اما برای من خیلی با ارزشه. چون توی هر گوشه ش یه خاطره خوابیده. چون براش وقت گذاشتم
زندگی هم همیجور هست. میتونید بگید من مسلمونم و بعدش دیگه لازم نیست فکری درباره ی زندگی، درباره ی مرگ، درباره ی اینگه چرا زندگی میکنیم و خیلی چیزهای دیگه بکنید. اما من قالب زندگیم رو هم مثله فالب وبلاگم با عشق و علاقه ساختم. ممکن خیلی ضعیف تر از قالب یه مسلمون واقعی باشه. اما من به قالب زندگیم عشق میورزم. چ.ون میدونم که با دستای خودم و فقط برای خودم ساختمش. فقط برای خودم و نه هیچ کس دیگه.
سرتونو درد نیارم
هیچ اهمیتی هم نداره که اینجا کامنت بزارین یا نزارین چون نصف کامنتاتون مزخرفن. به من چه که فلانی بچه دار شده. یا به من چه که تو یه وبلاگ توپ داری .
خودم یه زمانی اینکاره بودم. با یه برنامه که نوشته بودم توی 300 تا بلگ ماله پرشین بلاگ کامنت میزاشتم. یادش بخیر. حالا که دیگه یه راه حل احمقانه زده که دیگه نشه این کارو کرد.
راستی.. قالب شما برای زندگی چیه؟

قالبی باید ساخت.

-آذین-

9/26/2004

دخترا وقتی تو قسمت status می‌نویسند single, انقدر بهشون گیر می‌دند، که مجبور می‌شند بنویسند commited و مگس‌ها رو بپرونند. پسرا وقتی تو قسمت status می‌نویسند commited, انقدر دوستان ازشون می‌پرسند که دختره کیه، که مجبور می‌شند بزنند دوباره single. جالبه.. نیست؟؟؟

-azin-
from:http://weblog.bachetehroon.com/

9/25/2004

پرستوها به جستجوی جانب آبی رفته اند.
چگونه سفر کنم؟ چرا؟
تو رفتی. تورفتی. گرچه هرروز دریچه ای بگشایی بر من و نگاهی
شاید هم لبخندی
زهر خندی
شاید هم فکر کنی که هستی
هه
چه خیال بی شرمانه ای
نشسته ایم زیر سایه ای دور از آفتاب سوزان . رهگذران زیر آفتاب میروند و می آیند. مارا که میبینند پوزخندی میزنند که این دو تا هم . . .
هه
دیگه توی دلم، توی مخم، نیستی. تو دیگه هیچی نیستی . حتی اگه ظاهرا به نظر نیات. حتی اگه باهات بخندم. دیگه روت هیچ حساب باز نکردم.
تو از همان اول هم نیامده بودی که حالا بخواهم رفتنت را عزا بگیرم
تبریک
تبریک
پرستو ها به جانب آبی رفته اند
من هم میروم
به جانب آبی تر

-آذین-

ما نمیدونیم
ما هیچی نمیدونیم
حتی نمیدونیم کی هستیم
از کجا اومدیم؟
به کجا میریم؟
دارم به این فکر میکنم که شاید هیچی نباشه!
نه کسی باشیم
نه از جایی اومده باشیم
نه بریم جایی
همه مون فقط نتیجه ی یه لحظه غفلت بابا و ننه مون هستیم
همین
همین و دیگه هیچی
بچه هامون هم حاصل اشتباه ما خواهند بود
فقط همین
همین و دیگه هیچ.
-azin-

۳) نظام خانواده در ايران محصول و برآمده از فقه است. اگرچه عرف به مراتب از فقه جلوتر است و بسياری از خطاهای استخوان سوز فقهی را با كلاه شرعی جبران كرده است، اما برای پيش روی بيشتر، شكل گرفتن گفتمانی خلاق و رو به جلو و گشودن عرصه های تازه و در نورديدن مشكلات، همچنان سنگينی فقه بر پای جامعه ی ايرانی حس می شود.
در نظام خانواده ی بر آمده از فقه، ازدواج و زناشويی نوعی معامله تلقی می شود كه بين صاحب اوليه ی (پدر يا جد پدری) كالای جنسی (دختر) و خريدار (شوهر) يعنی صاحب بعدی كالای جنسی (زن) انجام می گيرد. معنای لغوی نكاح (گاييدن) در اين مورد بسيار روشنگر و راهنماست. به عبارت ديگر در فرايند ازدواج از نظر فقها عشق (بدون عشق هم ازدواج صحيح است و هم زناشويي)، توافق (بدون توافق طرفين ازدواج در شرايطی می تواند درست باشد) و برابری (در ازدواج اصل بر نابرابری طرفين عقد نكاح است) طرفين ازدواج اهميت ندارد. اگر چه ممكن است برخی از فقها يا مذهبی ها به اين موارد اشاره داشته باشند، اما اين سليقه، سليقه ی دينی نيست - تاريخ تحول و تطور دين و فقه بر اين امر گواه است - بلكه به نوعی بازتاب عقل عرفی است. از اين منظر حل و فصل مسايل سكسی و خانوادگی در ايران در درجه نخست منوط به جای گزينی عشق، توافق و برابری جنسی به جای بردگی جنسی است، كه در زرورق پيچيده شده و به جامعه تحميل می گردد. تن دادن به تفكيك اجتماعی و تمايز كاركردی نهاد های مختلف، يعنی عدم مداخله ی نهاد های قدرت در اين عرصه ها، پيش شرط اين جای گزينی است.



-نوشته به صورت کامل. جالبه بخونیدش-

9/23/2004

نه حالشو دارم نه انقدرها ارزش قایلم که این رو فارسیش کنم.


azin713: salam
super_lizard2002: alek
azin713: khufi?
super_lizard2002: zendeam
azin713: hoom
super_lizard2002: to khoobi?
azin713: na
super_lizard2002: chete
azin713: http://www.douglas.bc.ca/psychd/courses/cool_illusions.htm
azin713: nemidoonam
azin713: halam khoob nist
azin713: hese badi daram
super_lizard2002: negaran nabash foghesh mimiri
azin713: are
azin713: age bemiram ke khoobe
azin713: rahat misham
azin713: vali age namiram ehtemalan sakht tare
azin713: dar haghighat daram risk mikonam o nemimiram
super_lizard2002: na in joora ham nist akharesh mimiri farghiam nemikone che ghadr zende boodio zajr keshidi
azin713: hoom
azin713: chemdoonam
azin713: felan ke zendam
super_lizard2002: negaran nabash mimiri
azin713: be nazaram mordan ie kari mese nahar khordane
super_lizard2002: baraye hishkas ham mohm nist k mordi
super_lizard2002: shayad
azin713: hich chi baraie kasi mohem nist az in nazar khialet rahat bashe
super_lizard2002: ye kam rahat tare
azin713: mordan rahat tare?
super_lizard2002: chera masalan age ghabl az emtahana bemiri bache ha tatil mikonan kolli ham khoshal mishan
super_lizard2002: are
azin713: in vasat mordane man naghshi nadare
azin713: oona mikhan emtehanashoono aghab bendazan
azin713: tanha chizi ke bara adama ahamiat dare eshgh o haleshoono
azin713: va dige gheir az in hichi mohem nis
super_lizard2002: pas behtare baraye to ham hamina mohem bashe na mordanet
azin713: mordanam baram mohem nist
azin713: faghat hanooz in ghodrato nadaram ke ba chizaii ke baghie bahash hal mikonan hal konam
azin713: i am trying
super_lizard2002: (to all) man hanooz nafas mikesham
super_lizard2002: adat mikoni
azin713: chikara mikoni inrooza?
super_lizard2002: dars mikhoonam
azin713: dige chi?
super_lizard2002: hamoin
super_lizard2002: hamin
super_lizard2002: zajr ham mikesham
azin713: chera?
super_lizard2002: chon kare dige nadaram bokonam
azin713: na
azin713: to khodet delet mikhat zajr bekeshi vagarne kar baraie anjam dadan zziade
azin713: iani priority e zajr keshidan barat az kheili karhaie dige bishtare
super_lizard2002: to mitooni injoori farz koni
azin713: man injoori hokm mikonam
azin713: va motmaenam ke chizi gheir az in nist
super_lizard2002: har joor rahati
azin713: to ham faghat dari khodeto gool mizani
azin713: in joori rahat taram
super_lizard2002: aslan nazaret dar in mored baram mohem nist
azin713: aslan baram mohem nist ke nazaraam baraie kasi mohem bashan ia na hamoontour ke nazare kase dige ii baram ahamiati nadare
azin713: http://sourceforge.net/people/
azin713: mikham beram
azin713: kari nadari?
super_lizard2002: na
azin713:
super_lizard2002: az avvalam kari nadashtam
super_lizard2002:
azin713: bad akhlagh
-تموم شد-
-azin-

9/16/2004

h

9/10/2004

--این نوشته یک نوشته ی جک گونه همراه با چاشنی بی احترامی است. گمانم بر این بوده که افراد مفعول ظرفیتش را داشته اند. پیشاپیش معضرت می خوام . اگر هم وضعیت خیلی فجیعه بگید تا سانسورتون کنم.--
دیشب خوابی دیدم بس عجیب که میخواهم برای شما بتعریفم.

من بودم و سروش هم بودش. داشتیم میحرفیدیم که یهو آیدین پرید اون وسط )حالا اینو که از آسمون اقتاد یا از تو زمین در اومد رو دیگه خدا میدونه). گفتم بابا آیدین هرم بلاگت اینترنتو از بیخ و بن سوزوند. اما ایدین که استثناعا کلی فکور به نظر میومد زیر لب هی میگفت عمه پدی. عمه پدی. تازه فهمیدیم که شوهر عمه پدی افتاده و مرده.
شکوفه که انگاری گوش وایستاده بود و خیلی اصرار داشت که ثابت کنه که حرفامونو گوش نکرده اومد وایستاد کنار ما و شروع کرد به گریه کردن (عر زدن) . منم که از شما چه پنهون اینجور مواقع غیر از خنیدن کار مفیدتری ازم بر نمیاد.
سروش داشت میفکرید که مشکل گریه شکوفه رو چه جوری حل کنه و آیدین هم داد میزد که بابا، آخه چرا ما ساکتیم؟؟؟؟ منم که مثه یه احمق به تمام معنی واستاده بودم اونجا و میخندیدم.
تازه بعد از کلی خندیدن یادم اومد که گیلی رو صدا بزنم. هنوز دودل بودم صداش بزنم یا نه که دیدم یکی سوار بر قالیچه ی جادوییش، وووشت ووشت کنان نزدیک میشه. من که میدونستم الان چی میشه زود خودمو یه جایی قایم کردم. تا اینکه ووووووووووشششششششت. گیلی اومد و همه ی کسایی که اونجا بودن از عرصه ی هستی ساقط شدن. فقط صدای یه جیغ بنفش از دور میومد که نشون میداد فرشته(potion) داره به ما نزدیک میشه.
در همین گیر و دار بودم و داشتم گیلآوا رو نیبت به قضیه توجیه میکردم تا اینکه یه دفعه دیدم من به ذات خودم تبدیل شدم.
واییی. نمیدونید چه قدر اون صحنه وحشتناک بود. من یه تفاله ی چای هستم. آره. درست شنیدید. یه تفاله ی چای.
الناز اولین کسی بود که من رو در هیبت یک تفاله چای دیده بود. هر هر زد زیر خنده (این کار کاملا ازش بر میومد) و من کاملا حس میکردم که کاش میشد الان باهاش درباره ی یک تفاله ی چای بودن حرفید. ولی خب خودمم خندم گرفته بود. از پوشن با اون کلاه بوقی مسخره ش. و هم تیمیاش که یه دونه روبوکاپ هی دورشون میچرخید. کبوتری با شاخه ی زیتون به طرفم اومد و یه بچه لاشخور انداخت توی دستام. اوخی. چه بچه لاشخور نازی بود. ولی مردنی بود. بچه لاشخور رو چپوندم توی دهن الناز که صدای خنده ی معصومانه ش پایه های آسمون رو داشت میرمبوند.
دست آخر همه من رو ول کردن و رفتن چون به هرکدوم یه فحش آب نکشیده نثاریده بودم و از طرف دیگه یه تفاله انقد ارزش نداشت که کسی پیشش باشه. یا حتی سال به سال ازش خبری بگیره. یه تفاله ی چایی فقط یه تفاله ی چاییه و هیچوقت نمیتونه مثل یه چایی خوب و خوش عطر باشه.
اینجا بود که با نوازش های مامانم از خواب بیدار شدم و در فکر فرو رفتم. هرکی گفت در چه فکری فرو رفتم؟

-azin-

9/05/2004

مساله ای نیست
ما دیگه عادت کرده بودیم
3 روز اصفهان همایش کشوری شبکه ی مدرسه داشتیم. تنصافا بهترین غرفه رو ما (غرفه ی ریاضی ) داشتیم. کلی شلوغ بازی و از این حرفا. روزی که تموم شد دوباره همون حس های بد قدیمی با یه خرده چاشنی تنهایی ریخت تو دلم.
--

عمر گل کوتاهه.

8/30/2004

سلام:
گاهی وقت ها یک خداحافظی کوچک بد تر از هزاران غم است.حالا چه با یک دوست باشد چه با مادر چه با ... خداحافظی آخرین لحظه با هم بودن است آخرین لحظه ای که وقت داری با وی حرف به زنی او را در آغوش به گیری او را حس کنی.
این خداحافظی ممکن است یک لحظه، یک ثانیه، یک ساعت،... طول به کشد ولی برای ما حتی کم تر از زمان یک مژه زدن است.
"" الهی هیچ کس مجبور به خداحافظی کردن از کسی نباشه ""
(بهار)